بخواهم مانند يك زن خانه را مرتب كنم،با وسواس و سليقه،بدون نقص...تا شايد دقيقه هاي لعنتي بگذرند و او بيايد..
يا حتي آن موقع كه خواستم به رسم ديرين روزهاي كودكي موهايم را خرگوشي ببندم،فكر كردم:اين حجم از موهاي پريشان چقدر ميتوانند منزجركننده و حوصله سر بر باشند و با تمام تواني كه انگشتانم داشت به جان موهايم افتادم و با فكر اينكه او دوست دارد آنهارا بافتم:) انقدر محكم كه صداي ناله هاي تار موهايم را شنيدم
كاش بيشتر براي من وقت داشتي تا حس نكنم بهتر بود از اول نبودم و با حساسيت هايي كه هردو ميدانيم از سر دلتنگيست اذيتت نميكردم
وه كه جدا نميشود نقش تو از خيال من♥️
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۶ ساعت 17:35  توسط ياسمين
مرگ تدريجي......ما را در سایت مرگ تدريجي... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98